خانمه نشسته بود صندلی جلو تاکسی و شروع کرده بود به گله کردن از رسم روزگار و زمونه ! پیرمرد هفتاد هشتاد ساله رو صندلی پارک با رفاقاش نشسته بود و در باره ی جوونیاش می گفت و آه می کشید . پدرم درباره ی کار می گفت و گرونی و مادرم درباره ی خونه و آینده ی بچه ها
یادمه قبلا ها فکر می کردم چقدر قشنگه وقتی با یه کیف بری اداره و سر میز بشینی بعد بگی " قهوه لطفا " یا با خانوادت بری گردش و بچه تو سوار تابش کنی و هلش بدی .واقعا چقدر زندگی شیرینه ! اما چرا اون خانومه , پیرمرده , مامان و بابام از این زندگی لذت نمی برند ؟
وای خدا ... زمان داره خیلی سریع میره و من دارم بزرگتر می شم . هنوز هیچ خاطره ای ندارم که وقتی ( شاید ) پیر شدم بگم . دلم واسه لباس های عجیب غریب جوانی تنگ می شه , چون هیچوقت نپوشیدم , همچنین واسه دیوونه بازی های بچه گانه و ... , به هر کی میگم میگه , مگه بچه شدی ؟
الان یه چیزایی دارم که نمی خوام از دست بدم . شاید بعد یه مدت دیگه همین ها رو هم نداشته باشم .چیکار کنم ؟ می تونم آرزو کنم بزرگ نشم اما مگه دست خودمه ؟
یک آرزو : خدایا کمکم کن , تا وقتی بزرگ شدم حسرت زمان از دست رفتم و نخورم







