سلام به همه دوستای عزیز . خیلی معذرت که اینقدر طول کشید . امیدوارم خوشتون بیاد
Tears & Smile
شب سرد و ابری . شب 27 ام کارش در کافه سران کشور . نه یک سال و 27 شب . انگار سالهاست اینجام
در به صدا در می آید و بلافاصله باز می شود
- د یالا بجنب داری چه غلتی می کنی ؟ می خوای وزیر هممون رو اخراج کنه ؟
- خفه شو دارم میام
یکبار دیگر آرایششو تو آینه چک می کنه . همچی عالیه . کشو رو بیرون می کشه و وسایلشو تو کیفش می ذاره
- کتاب ؟ نه کتاب و نمی خوام . این لعنتی همین امشب برای همیشه فراموش میشه
کشو رو می بنده و خودشو جمع و جور می کنه تا کار هر شب رو انجام بده . به صحنه وارد شد و شروع به رقصیدن کرد . نگاهی به صورت وزیر و پسرش انداخت و لبخندی زد . هر بار که دور میله می چرخید باز به به وزیر نگاه می کرد که چطوری با چشماش اندامشو برانداز می کنه . چطوری شیشه های شراب سرمی کشه و بطرفش اسکناس های تازه پرت می کنه
می خندید . از ته دل می خندید و می رقصید .مردم مست می کردند و با اهنگ می رقصیدند مست می کردند و شیشه های پر و خالی شراب را به طرفش پرتاب می کردند . از همه می خواست که این کار را برایش بکنند . شیشه ها را سر می کشید و روی زمین و پرده ها می ریخت . وزیر با خنده های بلندش رضایت و خوشحالی خودش را نشان می داد
همه چی آروم و عالی پیش می رفت . صدای خنده و آهنگ با معنی ترین صداهای سالن بودند . مردم مست و بیخیال می رقصیدند .وقتش رسیده بود .خودش را به کیفش رساند و بعد سریعا برگشت . قدم هایش را آرام تر کرد . خونسرد به وزیر نگاه می کرد . فندک را از کیفش بیرون آورد . فضا پر از دود سیگار و بوی مشروب بود . لحظات آرام می گذشت . فندک را روشن کرد به طرف پرده ها رفت . شعله های پرده را فرا گرفت . مردم ناگهان ساکت شدند و تانیه ای بعد صدای جیغ و داد بلند شد . آتش سریعا روی فرش ها و پرده های پیش می رفت . همه فرار می کردند و به فکر نجات خودشان بودند . دود بود و گرمای سوزان
ایستاده بود و نظاره گر شعله هایی که وزیر و خانواده اش را در میان گرفته بود . خنده از لبانش پاک نمی شد . شعله ها داغ بودند و می سوزاندند . با چشمانی پراشک و لبخندی بر لب رسیدن به آرزویش را جشن گرفته بود
و تنها جمله ای از کتاب که در ذهنش بود " انسان این موجود کثیف دنیای بهشتی را جهنم کرد و خود در آتشش خواهد سوخت" . ا
در به صدا در می آید و بلافاصله باز می شود
- د یالا بجنب داری چه غلتی می کنی ؟ می خوای وزیر هممون رو اخراج کنه ؟
- خفه شو دارم میام
یکبار دیگر آرایششو تو آینه چک می کنه . همچی عالیه . کشو رو بیرون می کشه و وسایلشو تو کیفش می ذاره
- کتاب ؟ نه کتاب و نمی خوام . این لعنتی همین امشب برای همیشه فراموش میشه
کشو رو می بنده و خودشو جمع و جور می کنه تا کار هر شب رو انجام بده . به صحنه وارد شد و شروع به رقصیدن کرد . نگاهی به صورت وزیر و پسرش انداخت و لبخندی زد . هر بار که دور میله می چرخید باز به به وزیر نگاه می کرد که چطوری با چشماش اندامشو برانداز می کنه . چطوری شیشه های شراب سرمی کشه و بطرفش اسکناس های تازه پرت می کنه
می خندید . از ته دل می خندید و می رقصید .مردم مست می کردند و با اهنگ می رقصیدند مست می کردند و شیشه های پر و خالی شراب را به طرفش پرتاب می کردند . از همه می خواست که این کار را برایش بکنند . شیشه ها را سر می کشید و روی زمین و پرده ها می ریخت . وزیر با خنده های بلندش رضایت و خوشحالی خودش را نشان می داد
همه چی آروم و عالی پیش می رفت . صدای خنده و آهنگ با معنی ترین صداهای سالن بودند . مردم مست و بیخیال می رقصیدند .وقتش رسیده بود .خودش را به کیفش رساند و بعد سریعا برگشت . قدم هایش را آرام تر کرد . خونسرد به وزیر نگاه می کرد . فندک را از کیفش بیرون آورد . فضا پر از دود سیگار و بوی مشروب بود . لحظات آرام می گذشت . فندک را روشن کرد به طرف پرده ها رفت . شعله های پرده را فرا گرفت . مردم ناگهان ساکت شدند و تانیه ای بعد صدای جیغ و داد بلند شد . آتش سریعا روی فرش ها و پرده های پیش می رفت . همه فرار می کردند و به فکر نجات خودشان بودند . دود بود و گرمای سوزان
ایستاده بود و نظاره گر شعله هایی که وزیر و خانواده اش را در میان گرفته بود . خنده از لبانش پاک نمی شد . شعله ها داغ بودند و می سوزاندند . با چشمانی پراشک و لبخندی بر لب رسیدن به آرزویش را جشن گرفته بود
و تنها جمله ای از کتاب که در ذهنش بود " انسان این موجود کثیف دنیای بهشتی را جهنم کرد و خود در آتشش خواهد سوخت" . ا






